تبليغاتX
راز و نیاز با خدا

راز و نیاز با خدا

نیایش

عاشقی

به نام خدای تعالی

برگرفته از وبلاگwww.live-mahdi.blogfa.com

روزی عاشقی در کوچه های بیخودی به خود می گفت: کیست چون منی که معشوق در انتظارش باشد؟

به ناگاه از جانب معشوق بانگ برآمد: که ای عاشق، تو را چه می شود که من جز تو شیفتگان و فدائیان بسیار دارم؟

عاشق با حال زار عرضه داشت: اگر چه تو مشتاقان زیادی چون من یا از من بهتر داری ... اما چون من نیستم در بارکاه تو خللی است.

معشوق بانگی دگر بر آورد و گفت: وای بر تو که رسم عاشقی دانی ... این چیست که می گویی؟

عاشق دلسوخته ندا برآورد: ای خداوندگار عشق و ای معشوق پر جلوه ی من ... خلل به دستگاه تو از نقصان نیست ... که اگر چون من نباشم ... خلل در رسم وفا پدیدار آید.

معشوق که از سماجت عاشق خویش لذت برده بود ... ندا سرداد: تو را در عشق خود چنان بسوزانم که دیگر یارای ایستادن نداشته باشی.

عاشق عرضه داشت: و این نیز نقصان مرا مرتفع خواهد ساخت ... تو چه ...؟

معشوق گفت: حقا که تو ره دلبری خوب آموخته ای.

عاشق گفت: و اینک در آغوش تو جز آرامش چیزی دیگر نمی طلبم.

اینهمه عاشق که می بینی ... همه یکی اند و یکیشان ... همه.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:34  توسط محمد ملکی جندابه   | 

خدا

به نام آنکه عشق را افرید

عشق را آفریدی بیکسی را قرین کردی و دل را عاشق کردی بی وفایی را زودتر نمیدانم چرا آفریدی

و اشک را همره عشق گردانیدی و ناله فراق را آه شبانه قرار دادی و تو ای خدا بدان اگر آسمان را بر سرم اندازی و زمین را بر من نا هموار سخت گردانی و درد بر بدنم هویدا گردانی تو را می خواهم و تو را فقط دوست میدارم .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:52  توسط محمد ملکی جندابه   | 

من چه کنم

جانا من چه کنم

بر سر عشق تو می بازم سر من چه کنم

بر درد بی درمان عشقم من چه کنم

شرابم اشک ، یارم ماه است و ساقی غم تو

گر دل دیوانه مست تو شود من چه کنم

بر آن شدم که اشکم جز عشق تو نریزد

از غم عشق توهویدا شود عشقم من چه کنم

روضه رضوان به غم تو بفروشم من

گر که جانانم نشوی جانم من چه کنم

در هوای سرتو بازم سر خود را

گر تو با هوایم سر نبازی من چه کنم

از تو چون شاهی و من گدای رهنشین

به سرایم شاه من نشوی من چه کنم

از  خیال رخت ای دوست گرفتار آمده ام

گر به گرفتاری من خیالی نکنی من چه کنم

داشته ام هوسی که دل به تو دادم

گر تو دل را دلخوش نکنی من چه کنم

من پاکباز دل آرام تو شدم

گر تو دل آرام من نشوی من چه کنم

 چشم من مست رخ تو شد ساقی

گر تو مست رخ من نشوی من چه کنم

دوای درد من روی توست جانا

گر علاج عشق من نکنی من چه کنم

  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:36  توسط محمد ملکی جندابه   | 

غریبی در این دنیای پر هیاهو

به نا م معبود بی همتا تنهای بی بدیل غریب نواز غریب

سلام بر عشق و آندم که به شکوه از او برآمدم و آهی از ته دل کشیدم ندایم داد من تنهایت نگذاشته ام تو مرا رها کردی اگر رهایم نکنی من هم تنهایت نمگذارم ولی بدان اگر رهایم هم بکنی رهایت نمی کنم چون تورا دوست دارم و اگر دوستت نمی داشتم تو را نمی آفریدم

ونمی دانم چرا اینگونه من دل به عشقش نمی سپارم و تنهایش می گذارم و آنگاه که در غم بی کسی اش دچار می گردمو ناله فراق سر می دهم ندایم می کند تو خود از من دوری و من به تو نزدیک تر از آنم اگر تو بدانی

خدایا امروز می خواهم با تو سخن از دنیا بگویم غم غریبی دنیا غم بی کسی دنیا و غم بی تو بودن در این دنیا

خدایا اگر به عشق خود مرا نگه داری مرا چه لطف عظیمی داده ای و اگر رهایم کنی نمیدانم به کجا سر انجامم خواهد رسید خدایا به فریادم برس و نمیدانم چرا اینگونه مردمان دنیای تو بندگان تو تو را فراموش می کنند شاید زیاد امید دارند و شاید در دل به خیال عشق تو می زیند ولی من میدانم که خود به عشق تو زندگی نمی کنم ولی پندارم و نفسم به من چنان عشق تو را نشان می دهد که من هم مفتون او می گردم خدایا پذیرای دعایم باش و مرا محبت خویش ده و مرا لحظه ای بی یاد خود تنها مگذار خدایا بدان رهایم کنی خیلی زود بی تو می شوم و بی تو می زیم بی کسی ام را تو کس باش .

محبوبا دنیای تو را بخشیدم به یک لحظه با تو بودن . شاید باور نکنند مردمان تو ولی خود بر این باور جان میدهم و تو را فقط می خواهم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:53  توسط محمد ملکی جندابه   | 

و اما عشق

سلام دیشب مطلبی از امام صادق (ع) در مورد عشق خواندم که مرا به فکر فرو برد و حدیث چنین بود : اگر عشق خدا در دل نباشد عشق دیگری در دل می آید .                                      
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:56  توسط محمد ملکی جندابه   | 

با سلام خدمت دوستان مطالب نوشته شده دلنوشته هایی است در پریشانی این دنیای بی کس در  تنهایی خودم گفته ام چون خیلی ها نوشته بودند نوشته ها از کجاست

و این نوشته ها فقط نوشته هایی است که در اوقاتی که پای کامپیوتر بودم نوشته ام بیشتر نوشته های که از دلم بر آمده در دفتری ثبت است که هنوز نتوانسته ام در وبلاگ بنویسم  

نوشته های من نوشته هایی است که هدفم از ارائه آن فقط آن است که دیگران هم  بدانند می توان با خدا حرف زد از همه چیز گفت بدون آنکه از عشق تو کم شود و بدان هر آینه که با معبود خویش سخن گویی تو  به وصال یار نزدیکتر می شوی و بدان جز عشق خدا در این دنیا کسی را به بهشت راهی نیست و به جوار حرم امن الهی کسی بی یاد او در این دنیا را راهی نیست و بدانید اگر در این دنیا  کسی با خدای خود سخن گفت در آن دنیا هم  میتواند با معبود و الهه عشق سخن گوید و اگر نه با همان یاران دنیایی  خویش سخن خواهد گفت حالا چه خوب و چه بد 

پس بیایید در راه عشق قدم زنیم با اله عشق سخن گوییم با محبوب خویش نجوا کنیم با معشوق خویش عشق بازی کنیم با معبود خویش بندگی کنیم با مهریان خویش مهربانی کنیم

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:41  توسط محمد ملکی جندابه   | 

عشق

به نام خدای عشق

و نمی دانم از چه بگویم از غم عشق یا فراق عشق یا وصال عشق ولی ای عشق جز غم برایم نیافریدی ای محبوب تمامی عاشقان نمیدانم آندم که خدای تو عقل را آفرید چرا دشمنی چون عشق برایش آفرید ای عشق چگونه عقل را تسخیر میکنی وتا آندم که خدای خود را فراموش می کنم

 خدای من تنهایم نگذار بی کسیم را تو کس باش و غمم را تو پذیرا باش ای محبوب دوستان و عاشقان درگاهت  تو عشق تنهای منی مرا ببخش

خدایا گلایه از تو نابجاست و صبر در امر تو مشکل و زبان در اطاعت از تو گویا و دل از عشق تو سرشار و چشمان از زیبایی تو مبهوت و عقلم در شناخت تو رسوا خدایا رسوای عالمم کن ولی از عشق خود محرومم نگردان و از فراق خود مرا بسوزان ولی وصال خود را نصیبم گردان من عاجزتر از آنم که بگویم هستم ولی بدان از شوق نام تو اشکم بر گونه ام فرو می ریزد و تنها و بی کس می گردم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 20:16  توسط محمد ملکی جندابه   | 

به نام خدای حسین

دوستان و عزیزان تسلیت باد ایام عاشورای حسین بن علی

 هر آن دل را که از حسین خبر شد و به عشق خدا نرسید خدا به فریادش رسد و اینگونه شد که میگویند:  انکس را که خبر شد خبرش باز نیامد بدان که اگر خدا و حسین خدا را یافتی دیگر نه دنیای یزید را می خواهی و نه غربت دنیا را و نمیدانم چگونه حسین اینگونه ما را فریفت کز عشق او جان به سوی دوست فرستاده ایم

دوستان عزیز این وبلاگی  است که من با خدای خودم عشق خودم از دنیا و عشق و هستی و تنهایی و بی کسی و ... سخن گفتم دوست دارم اون چیزی باشم که خدا می خواد و دوست دارم شما هم کمکم کنید و دلنوشته هاتون را بگذارین تا همه بدونن عشق یعنی عشق خدا

بی کس تر از آنم که بی کسم خوانی محبوبا به فریادم برس

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:54  توسط محمد ملکی جندابه   | 

عشق

تا صورت زیبای تو دیدم بی شرم و حیا گفتم

دانی که غریبم از عشق دگر سیرم

هر گوهری که دیدم جز روی تو ندیدم

ولله که تویی دنیا دیگر چه ببینم

ای دلبر رعنا شب نعره زنم من

ای مهتاب دل افروزم بین که چه غمگینم

از عشق تو سالی است دیوانه شدم من

گر چه که من پیرم در عشق تو می میرم

از عشق تو نخسبم جز خواب تو را بینم

وز خواب نایم هوش جز راه تو باشم

چون زلف تو بینم شیدا شود این دل

چون روی تو بینم جنات خدا بینم

زیبای جهانی یکتای زمانی

بیگانه منم از عشق تو شرمگینم

ای مهرخ زیبا ای مهر دل افروز

من تشنه عشقم بیگانه میازارم

ماهی و خموشی زیبای زمانی

در خانه ی منی عشق در خانه تو را دیدم

تا صورت زیبای تو دیدم

د ل را ز غم تو بیگانه ندیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 21:22  توسط محمد ملکی جندابه   | 

اشک من

 

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+- 

اشکی شود این غم بر گونه ماهش         بی تاب شود این دل از شبنم عشقش

تو ماه دل افروزی بی تاب و غم افروزی       از غم که فزونی بر عشق نیفزودی

ای غم تو چه گویی از یار چه میجویی ؟    چون اشک روانی در دل به چه خونی

آندم شدم آرام کز عشق سخن گویی       از عشق کنم گریه چون ابر در بهاران

ای یار پریچهر بی تاب مکن دل را             این خاک بیابان را با اشک نکن گل

در راه تو باشم از راه برون رفتم               از راه برون رفتم آنگه که تو رفتی

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

ز درد عشق آهی نکردم

نکردم ناله ای خوارت نکردم

مانده ام بی کس و یاور

غریبم زارم غمگینت نکردم

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

خدايا

اگر نهايت عشق تو مرگ  است

اگر نهايت مرگ تو درد است

اگر نهايت درد تو سوختن است

مرا بسوزان تا از خاکسترم نام تو نقش بندد

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

دل فریبا نازنیا ناز تو خریدیم بس است

ناز کم کن که دلم را غم تو آتش زده است

 +-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

دل ز عشقت نبریدم که بریدی

دل ز راهت نکشیدم که کشیدی

چشم به راهت بودم که نبودی

در آزارت نبودم که تو بودی

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

عاشق شدم ز عشقت

دیوانه شدم ز وصلت

اما دریغ از ذره ای محبت

بیچاره دلم از عشق تو شکستم

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

گر عشق به دل باشد روزی

دل ما خون باشد همه روز

گر عشق به خون باشد روزی

قلبم پاره پاره باشد همه روز

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

یا رب دل من بی قرار است گویی

جان در برم لیکن خانه خراب است گویی

گر ز عشق روی تو بی قرار است دل

بگذار بماند که دلم بی وفاست گویی

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

الهی چون با توام از غم رهایم کردی

رهایی بر دل بی قرارم راهی کردی

راهی که رهایی دل است اکنون

راهی بنما که از یار رهایم کردی

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

هر شب از شوق دلم خنج زند قلبم را

بیچاره و مجنون کند عقلم را

دل برده ای از من بردار

آسان از دست مده عشقم را

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

باران بهاری بارید

اشک چشمم به گونه ام لغزید

آسمان ابری و دلم غمگین

که چرا با تو من اینگون بودم

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

خدایا عاشقم مستم دو رنگم

سرگشته ام گم گشته ام کم رنگم

بیگانه ام دیوانه ام دل خسته ام

افسانه ام ویرانه ام بی رنگم

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

ابر  آسمان باران

من تنها و غمگین

تو خسته بی کس عاشق

آسمان شب بی ستاره

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

ای صنم دل را برده ای وهستی مرا به آتش کشیده ای !

جان را سوخته ای و خاکستر رسوایی واگذاشته ای !

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

خدایا در این اندوه بی کسی بر من

یاری فرست

 تا در قلب زخمی من

مرهمی از جنس

عشق

بکارد

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

محبوبا تا تو نخواهی دردی نکاهی

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

مهربانم مهربان دلم باش بی قرار نگاهم باش محزون غمم باش شکیبای غربتم باش

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

زندگی گر عشق است همره  درد است

زندگی اگر درد است همره مرگ است

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

ای دلبر عیارم لا تخرج من صدری

از صدر برایت از عشق نگفتم من

+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 15:21  توسط محمد ملکی جندابه   |